تبليغاتX
# دریچه های رو به رو #

افتاده از نفس های آویزانم
درمانده
در ماندگی این هوای کند
نفسی که کشیده بیرون
از قد کشیده ترین حلقه ی در گلو مانده
از بغض های فشرده به سنگ هم
از آه های کش نیامده
گذشته ام گذاشت
سر به سنگ

این، که میرود از من جان
آن ، که می آید بر هم چشم
تو که جا مانده در هنوز شعرهام
درد
کجا مرهمی
که تار بتارم
زخم تنهای پیله ام را

با دلشوره های بسوز
بسازم
تا ناکجای این معنی خفیف امیدوار
فردا...

که خشکش زده
پشت لب ....ها
بار نفس هایم
که به تن نمی دهند این دنده های پوک
ضربی که زندگی گرفته روی دلم

وچشمهات
با دنباله ای ، از سنگینی بی من
بسته می شود

بر این صفحه ی دیر
تقویم ما هر روز
خیال تر کرده فردا را

+ نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت توسط صحابه بابایی |

 

پایی بریده بریده

راهی که کند می رود

داد می کشد امتداد سطرهام

با این همه حرف سرما زده

        داغ دیده زبانم

                   داد را کشیده از لا به لا

                                         به بیرون سنگ ها

دست روی صدام نگذار

تا انتها باید بیاید        این فریاد

                           بگذار تمام شوم از داد

کم کم دریچه ها از من خفه می شوند

بگو

     دستی از آستین زمستان در بیاورد     باد

خاکسترم را ببرد

حتی دست برف ها بدهد

و پایم

        سر از سپیدی در نیاورد

پایی در قالب فرو رفتن

دردی که کنج یخ زده ی  سطرها کشید

راهی که هیچ جا نرفت

فریاد که از اولین شاخه افتاد و شکست

و دستی

از رو رفته به آسمان

با آرزوی خاک گرفته ای از پاییز

 

از دست های نارس اینجا

به خواب رفته انار و برگشته

                                 روی بخت ترک خورده اش 

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت توسط صحابه بابایی |