تنهایی هرس شده ی من
تندیس انتظار تو می شد
آن وقت بام برفی صبرم
دلگرم نو بهار تو می شد
شب تا خیال رفته به کوچه
با خاطره قدم به قدم شد
از حسرت نبود تو برگشت
برگشت و قطره های قلم شد
برگشت و روی کاغذم آشفت
پر قصه بود و راز مگو داشت
رودی پر از حروف کلافه
در شاهراه خشک گلو داشت
این گونه لحظه لحظه غریبم
در خالی حجیم نبودن
بیرون تر از مدار زمینی
تنها در اتفاق سرودن
هم پرسه ی حوالی دیروز
با حال روز بی تو مدارا
خو کرده با نخفته شب زخم
تا روز مرهمی که گوارا
. . . . . .
زمان را به رویم نمی آورند
این حادثه های خبر کرده
هوای خلوتم
به کسی درگیر
و رد نمی شود از سایه های ریخته از من
از این دست
خلوتی پاشیده دارم
وقتی
خیرگی به همه چیز دست می دهد
با چشمهایی
چسبیده به مات این همه روبرو
باید بپاشی از هم
تا پشت گوش همیشه نیفتی
حتی
به اندازه ی یک چشم به هم ریختن
باید به هم بخوری
فردا
روز دیگری اگر نبود
چه داری ؟
از این گذشته ی میخکوب
چه می دانی ؟
چشمان بیداری
وامانده در کجای خیرگی خشکید
حالا که هر ثانیه
از ناگهانی مدام
پرت خواب می شوی ...
افتاده از نفس های آویزانم
درمانده
در ماندگی این هوای کند
نفسی که کشیده بیرون
از قد کشیده ترین حلقه ی در گلو مانده
از بغض های فشرده به سنگ هم
از آه های کش نیامده
گذشته ام گذاشت
سر به سنگ
این، که میرود از من جان
آن ، که می آید بر هم چشم
تو که جا مانده در هنوز شعرهام
درد
کجا مرهمی
که تار بتارم
زخم تنهای پیله ام را
با دلشوره های بسوز
بسازم
تا ناکجای این معنی خفیف امیدوار
فردا...
که خشکش زده
پشت لب ....ها
بار نفس هایم
که به تن نمی دهند این دنده های پوک
ضربی که زندگی گرفته روی دلم
وچشمهات
با دنباله ای ، از سنگینی بی من
بسته می شود
بر این صفحه ی دیر
تقویم ما هر روز
خیال تر کرده فردا را
پایی بریده بریده
راهی که کند می رود
داد می کشد امتداد سطرهام
با این همه حرف سرما زده
داغ دیده زبانم
داد را کشیده از لا به لا
به بیرون سنگ ها
دست روی صدام نگذار
تا انتها باید بیاید این فریاد
بگذار تمام شوم از داد
کم کم دریچه ها از من خفه می شوند
بگو
دستی از آستین زمستان در بیاورد باد
خاکسترم را ببرد
حتی دست برف ها بدهد
و پایم
سر از سپیدی در نیاورد
پایی در قالب فرو رفتن
دردی که کنج یخ زده ی سطرها کشید
راهی که هیچ جا نرفت
فریاد که از اولین شاخه افتاد و شکست
و دستی
از رو رفته به آسمان
با آرزوی خاک گرفته ای از پاییز
از دست های نارس اینجا
به خواب رفته انار و برگشته
روی بخت ترک خورده اش


